منصور نجفی شوشتری

۳۹ ساله
زمان به دار اویختن شهریور ۱۳۶۷، زندان گوهر دشت کرج

در گرامی داشت جانباختگان کشتار تابستان ۶۷ گرامی باد

سیصد گل سرخ یک گل نصرانی
ما را زسر بریده می‌ترسانی!
گر ما زسر بریده می‌ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم.
در تابستان خونین ۶۷ در سحرگاهی دم کرده جلادان شب‌پرست رفیق پرشور و مهربان ما منصور نجفی شوشتری را مانند هزاران سرو ایستاده‌ی دیگر در حالی‌که هفت سال از زندانی شدن او می‌گذشت را به جوخه‌ی اعدام سپردند. نام رفیق مهندس منصور نجفی همواره یاآور اعتراض و دفاع از حقوق انسانی و زحمتکشان بوده و هست. رفیق منصور از دانشجویان هند و یکی از اعضای انجمن دانشجویان ایرانی در شهر لودییانای هندوستان و عضو سازمان دانشجویی فریاد بود. او که برای تحصیل در رشته‌ی مهندسی به هندوستان رفته بود، از همان سال اول ورود به هندوستان به صفوف جنبش دانشجویی نوپای هند پیوست و لحظه‌ای را در مبارزه برعلیه رژیم شاه از دست نداد. منصور دنیایی از شور و صداقت در دفاع از حقوق مردم و عدالت اجتماعی بود.
منصور همراه با رفیق هم‌اتاقی‌اش زنده یاد فرامرز صوفی (او هم توسط دژخیمان خیر‌ه‌سر دو ماه قبل به جوخه اعدام سپرده شد) بقول شهریار قنبری؛ در آن سال‌های پر شر و شور رژیم ستم شاهی که ”کتاب‌های سفید را دوره می‌کردند، که فکر شبکلاهی از نم باشند”. عزم منصور و همرزم‌اش ”همخوانی با هم و نترسیدن از گلوله‌های دشمن بود”. اراده‌اشان ”بیرون آمدن از مرداب بود و تسلیم و سر فرود آوردن برایشان نشان تقوا” نبود. به آینده امیدوار بودند و وجود ”صدها گره کور را تقدیر نمی‌دانستند”. هرگز باور نداشتند که ”آن ابر بی‌باران می‌ذاره” عمیقاً بر این باور بودند که ”سر می‌شکنه تا وقتی سر داره”
.
منصور در انجمن دانشجویان ایرانی در کنار فرامرز نقش ویژه‌ای داشت و جاسوسان رژیم شاه از این امر بی‌خبر نبودند. در سال ۱۹۷۶ با تبانی بین سفارت رژیم در دهلی‌نو و وزارت کشور هندوستان، حکم دستگیری و بازپس فرستادن منصور به ایران صادر شد. جنبش دانشجویان ایرانی در هندوستان که جوان بود و تازه سر و سامانی گرفته بود، با شنیدن صدور حکم دستگیری و استرداد منصور به ایران، جان تازه‌ای گرفت و به حرکت درآمد. تعداد زیادی از دانشجویان فعال در انجمن‌ها در مقابل سفارت ایران تحصن کردند. در آن سال‌ها در هندوستان شرایط حالت فوق‌العاده حاکم بود و هرگونه تجمع سیاسی ممنوع بود. پلیس به دانشجویان متحصن حمله کرد و تعداد زیادی را دستگیر و به زندان مرکزی دهلی (تیهار جیل) که محل نگهداری بیشتر رهبران احزاب سیاسی معترض به برقراری شرایط فوق‌العاده و نیز مجرمین خطرناک جنایی بود، منتقل کرد. فعالین حقوق بشر و احزاب سیاسی و جنبش دانشجویی هند به دفاع از دانشجویان ایرانی برخاستند و حکم استرداد به اخراج تغییر کرد. در تمام مدتی که دانشجویان ایرانی در زندان بودند، تیمی به سرپرستی رفیق زنده یاد فرامرز صوفی در خارج از زندان شبانه روز فعالیت می‌کرد و دانشجویان هندی متشکل در فدراسیون‌های دانشجویی و احزاب سیاسی و نیز نهادهای بین‌المللی دفاع از حقوق بشر و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا و آمریکا را را به حمایت از دانشجویان ایرانی که در زندان دست به اعتصاب غذا زده بودند، فعال کرد. دولت ایندراگاندی تحت فشار قرار گرفته بود و نهایتاً پلیس با به‌خدمت گرفتن زندانیان جنایی و تشویق آن‌ها به حمله به دانشجویان اعتصابی دستآویزی یافت که حمله خود به دانشجویان اعتصابی را موجه جلوه دهد. پلیس با باطوم و گاز اشک‌آور حمله کرد. چهار نفر را از جمع جدا کردند و بقیه را با زور پس از ضرب و شتم سوار اتوبوس‌های زندان کردند و در شهرهای اطراف دهلی رها کردند. در حمله یکی از دانشجویان مورد اصابت گلوله گاز اشک‌آور قرار گرفت و چانه‌اش شکافت که به بیمارستان منتقل شد. وزارت کشور هند حکم اخراج پنج تن از دانشجویان را که به گروگان گرفته بود، صادر کرد. رفیق فرامرز همراه تیم همراه‌اش با تلاش‌های شبانه روزی و با کمک گرفتن از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا موفق شدند رفیق منصور و چهار رفیق دیگر را بعنوان پناهنده سیاسی به کشور سوئد منتقل کنند. بدین ترتیب فصل جدیدی در جنبش دانشجویی هند گشوده شد. این حرکت سرآغازی برای حرکت‌های متعدد، گسترده و اعتراضی بعدی شد که تا زمان فرا رسیدن انقلاب سال ۵۷ و سرنگونی رژیم شاه به دست مردم ادامه داشت
.
منصور در کشور سوئد نیز از پا ننشست. در سوئد نیز در کنار تحصیل در رشته مهندسی به فعالیت سیاسی بر علیه رژیم شاه ادامه داد. به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا پیوست و سپس به گروهی که در تدارک وحدت با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود، گرایش پیدا کرد. (پس از انقلاب سازمان وحدت کمونیستی از دل این گروه بیرون آمد). پس از انقلاب منصور نیز مانند هزاران دانشجوی ایرانی که شیفته آزادی و استقلال ایران بودند، به ایران بازگشت تا در جشن و سرور پیروزی مردم شریک باشد. دیری نپائید که روح پرتلاش و جستجوگر او موجب شد که ”به پیغام کلاغان سیاه شک کند” و به این فراست رسید که ” شب جز تیرگی چیزی نمیاره”. منصور از جنسی بود که وقتی که می‌دید هم‌بغض‌اش به زنجیر است خواب از چشمان تیز‌بین‌اش می‌پرید. موج بود و آرامش برای او عدم بود. آن‌گاه که دریافت که ”خون از شب سرازیره” دوباره روح سرکش او سربرآورد. تصمیم‌اش را گرفته بود و برآن بود ”بخواند وقتی که خواندن معصیت داشت”. این منش او بود. آن‌جا که منافع مردم بود؛ سر سازش نداشت. ”سکوت شیشه‌های شب دل‌اش را غم‌بار می‌کرد و در فکر چاره بود. باور عمیق او این بود که خشم مبارزین مشت محکمی دارد”. غاصبین نوکیسه قدرت او را از یاد نبرده بودند. در سال ۶۰ دستگیرش کردند. او را می‌شناختند و خوب می‌دانستند که حضور و هستی مبارزینی چون منصور برای بسیاری از جوانانِ ”عزیز جمعه‌های عشق و آزادی” است و نسل جوان در ضمیر خود این نغمه خوش را خواهد خواند که ”کلاغ‌پر بازی با او عالمی دارد”.

در تابستان خونین ۶۷ جوخه مرگ انتقام رژیم شاه و پایمردی منصور در مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی را از او گرفت. منصور را دو ماه بعد از اعدام فرامرز صوفی اعدام کردند.
”منصور در خرمشهر در یک خانواده متوسط مذهبی به دنیا آمد و با درد محرومان از طریق کارگرانی که در کارگاه بسته‌بندی خرمای پدرش کار می‌کردند، آشنا شد. منصور شور وصف ناپذری بود . . . انسانی توانا، متعهد و صمیمی بود. فارغ‌التحصیل رشته ابزار شناسی از سوئد و (دارای طرز فکری) بسیار مدرن بود. . . صمیمی و خاکی، در عین حال عمیق و آرام بود. بار اول که دوست دخترش (زویا) به ملاقات‌اش می‌آید به او می‌گوید: دختر برو یه پسر خوشگل و مهربون گیر بیار. من تو زندان هستم و امید به بیرون آمدن ندارم. . . جنبش کمونیستی یکی از ستون‌هایش را از دست داده. . . رفیق منصور نجفی شوشتری ترانه‌ای را در جمع می‌خواند و یزله می‌رفت و همه را همراه خود می‌کرد (که) به این صورت بود:
دینا دینا کاسه لیسونه، جهان گشته به کام کاسه لیسانه.
سیصد گل سرخ یک گل (اش) نصرانی، ما را ز سر بریده می‌ترسانی!.
گر ما زسر بریده می ترسیدیم، در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم. (قسمت آخر را همه با او همصدا می‌شدند).
منصور رفیقی کمونیست بود و در دل توده‌ها جا داشت. یادش گرامی. (از خاطرات رفقای هم‌بند او پ. ن. و مهرزاد دشتبانی).
حسن مرتضوی یکی از رفقای هم‌بند او در مورد او چنین می‌نویسد:
”. . . من همیشه با خانواده‌اش قبل از اعدام تماس داشتم و از حال‌اش خبردار می‌شدم. تابستان شوم ۶۷ خبردار شدم که ملاقات‌ها قطع شده است. خانواده‌ها بی‌خبر، ما بی‌خبر، دوستان بی‌خبر. پاییز که ملاقات‌ها وصل شد به برادرش زنگ زدم. فقط صدای هق هق گریه از پشت تلفن می‌آمد. می‌گفت همین الآن از دادستانی با یک کیسه برگشته‌اند. کیسه لباس‌های او. به او گفته بودند در اتاق شورش شده بود و منصور سردسته شورشیان. برای همین او را در دادگاه به مرگ محکوم کردند و بعد از من پرسید آقا واقعاً منصور شورش کرده بود؟ و من که گریه امان‌ام نمی‌داد گفتم دروغ است، دروغ است. بی‌شرف‌ها آخرش او را کشتند. از مرگ منصور دوستانی که زنده بازگشتند چیزها گفتند. این چیزی است که من (مدت‌ها پیش) نوشتم:
«شب تابستانی داغی بود. سکوت همه‌جا را گرفته بود. صدای خُر خُر صدای اینور و آنور شدن بدنی . . . صدای نفس‌های عمیق مردانی خفته. صدای بی‌صدای شب. در سالن باز شد. گام‌هایی محکم با پوتین‌های سیاه به‌سمت اتاق. از جا برجستن و در سیاهی شب خیره شدن به آدم‌های تازه‌ وارد. و صدا بلند شد؛ «منصور فرزند . . . » جهان‌بخش فرزند . . .» . . . بیایید بیرون. غرولندها و اعتراض‌های زیر لب. با چشمانی هنوز سرخ از خوابی نیمه تمام و بدنی هنوز خسته از استراحتی نیمه‌تمام آهسته آهسته شلوار و پیراهنی تن کردند و پشت سر هم در صفی راه افتادند. چشم‌ها نگران، نگران یاران راهشان را تا دم در دنبال کرد و بعد در با صدایی مهیب بسته شد. در راهرویی عریض راه افتادند. دیگر کِرختی خواب از بین رفته بود و آهسته و نجوا‌کنان پچ پچ می‌کردند. به کنار اتاقی رسیدند. کنار درش ایستادند و شدند یک صف بیست نفری. بخش اداری چراغ‌هایش روشن بود و از داخل اتاق صداهایی به گوش می‌رسید. جهان‌بخش با حالتی استفهام پرسید: چه خبر است؟ منصور که هنوز در عالم خواب بود کش و قوسی داد و گفت: اضافه‌کاری شبانه است. و همان‌جا نشست.
اولین کسی بود که صدایش زدند. وارد اتاق شد. از دیدن مردان عمامه‌به‌سر کمی تعجب کرد اما خود را جمع کرد. روی صندلی ننشسته بود که نام و نام خانوادگی و اتهام‌اش را پرسیدند. بعد صدایی محکم پرسید:
“شما به خدا اعتقاد دارید؟”
منصور حیرت زده پرسید:
“این وقت شب منو بیدار کردید این سئوال را می‌کنید؟”
صدا با لحنی مؤکد باز پرسید:
“آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟”
منصور خشمگین‌تر شد و گفت:
“این پرس و جو در احوالات خصوصی است”.
صدا مصمم‌تر پرسید:
“آقا برای سومین‌بار می‌پرسن: شما به خدا اعتقاد دارید؟”
منصور لحظه‌ای تأمل کرد و تیر خلاص را زد:
“رابطه من و خدا به من و خدا مربوط است نه به کسی دیگر”.
عمامه به‌سر نگاهی به سه عمامه به‌سر دیگر و سپس گفت:
“سمت چپ ببریدش”.
بیرون که آمد او را جدا از بقیه سمت چپ در گذاشتند و نفر بعد را صدا زدند. روی نیمکتی که آن‌جا بود دراز کشید.
“منصور چی پرسیدند؟”
“بابا دیوانه شده‌اند. می‌گویند به خدا اعتقاد داری یا نه!!! ها ها ها این موقع شب”.
هنوز صبح نشده بود (که) از دسته بیست نفری شب پانزده نفر کنار منصور ایستاده بودند و سپس فرمان حرکت داده شد. مقصد زیرزمین بود. بچه‌ها می‌خندیدند و سر به سر هم می‌گذاشتند.
“وای وای ترسیدیم”!
به سالنی بزرگ مانند سوله‌های ساختمانی آماده نشده وارد شدند. کمی هیجان‌زده کمی مضطرب کمی شلوغ و کمی حیران. مردی سیاه‌پوش به هرکدام نایلونی داد تا ساعت و عینک و انگشترشان را در آن بگذارند و کاغذی برای الوداع. همه بعد از این همه سال از این بازی خنده‌شان گرفته بود.
“شوخی دارند می‌کنند. ها ها ها”.
و بعد درِ محوطه‌ای باز شد. سه سیاه‌پوش تنومند بیرون آمدند. یکی‌شان با آهنگی سرشار از تمسخر گفت:
“سه‌تا از رفقای جانباز بیان جلو”.
و از میان در گشوده سه پیکر دیده می‌شدند که رقص مرگ را آغاز کرده بودند.
(از توضیحات حسن مرتضوی)

 

 

 

 

 

 

0

علیرضا رحمانی شستانی

علیرضا رحمانی شستانی فرزند نورمحمد در سال ۱۳۳۳ در شستان سراوان بلوچستان در خانواده­ای با نفوذ بلوچ به دنیا آمد. او فارغ­التحصیل و شاگرد اول مدرسه عالی کشاورزی همدان و پس از انقلاب کاندیدای منفرد از شهر سراوان بود.
من و همسرم خانم آنا بلور در اوایل سال ۱۳۵۷ با علیرضا که در ابتدا او را به نام ارشد می­شناختیم در شهر بتن روژ مرکز ایالت لوئیزیانا آشنا شدیم و با هم در فعالیت­های کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که به نام کنفدراسیون احیاء شهرت داشت فعالیت می­کردیم. از جمله با هم برای شرکت در کنگره­ی سالیانه فدراسیون به برکلی در کالیفرنیا رفتیم و در آنجا چند سرود اجرا کردیم که ارشد هم از همسرایان ما بود. در اوایل سال ۱۳۵۸ به ایران بازگشتیم و او هر وقت در تهران بود نزد ما هم می­آمد. ارشد از هواداران اتحادیه­ی کمونیست­های ایران بود؛ ولی چون اتحادیه در بلوچستان دفتری نداشت، اغلب به دفتر هواداران سازمان پیکار سر می­زد.علیرضا در بیست اسفند ۱۳۵۹ عازم تهران بود و وقتی از دفتر پیکار بیرون می­آید از طرف گروهی پاسداران لاجوردی که در پی اعضا پیکار (بخش منشعب از سازمان مجاهدین) بودند تعقیب و در ترمینال تهران دستگیر می­شود. آنطور که من از دوستان مشترک شنیدم بعد از دستگیری با وجود اینکه متوجه اشتباه خود شده بودند او را آزاد نمی­کنند ولی به مادرش قول آزادی او را می­دهند.
خبر اعدام آقای علیرضا رحمانی شستانی همراه با ١۴ نفر دیگر از جمله محسن فاضل، سعید سلطانپور، شهلا بالاخانپور (طلعت رهنما)، منوچهر اویسی، بهنوش آذریان، طاهره ﺁقاخانی مقدم، محمدعلی عالم‌زاده‌ حرجندی، سه شنبه ۲ تیر ماه ۱۳۶۰ از رادیو اعلام شد و در روزنامه جمهوری اسلامی به چاپ رسید.
فاروق امیری
۱۳۶۱ تهران
۰

مهربان فلاحت

مهربان فلاحت ۲۲ ماه مه ۱۳۴۱در یزد- نصر­آباد- چشم به جهان گشود. وی فرزند سوم یک خانواده زرتشتی و کشاورز بود. دوران کودکی را درخانه و مرزعه گذراند. بعد از اتمام دبستان وارد هنرستان شد و با مدرک پایان تحصیلی از هنرستان راهی کشور آلمان گردید و در رشته مهندسی مکانیک به تحصیل پرداخت. او در کنار تحصیل مثل اغلب دانشجویان ایرانی برای تامین زندگی در کارخانه کار می­کرد. او همین زمان به صفوف کنفدراسیون می­پیوندد و برای ایرانی دمکراتیک و مستقل مبارزه می­کند. در این زمان بود که برای وسعت بخشیدن به مبارره­اش به صفوف سازمان مارکسیستی- لنینیستی توقان می­پیوندد. مهربان قبل از انقلاب برای خدمت به خلق و گسترش صفوف سازمانش به ایران می­رود و در مبارزات مردم فعالانه شرکت می­کند. او در ایران در شرکت کنتور سازی آ. ا.ق به کار مشغول می­شود. او در انقلاب بهمن با امید یک ایران آزاد- مستقل- دمکراتیک و سوسیالیستی شرکت فعال می­کند. با حاکم شدن رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی محیط برای مهربان و خانواده­اش در ایران چنان تنگ می­شود که وی مجبورمی­گردد خاک ایران را ناخواسته ترک و به کشور اسپانیا پناهنده شود.
مهربان در ۲۶ ماه مارس ۲۰۲۰ در شهر مادرید در اثر ابتلا به بیماری کرونا درگذشت.

 

 

 

 

 

 

1

اِسی (اسدالله) طیورچی

 

متأسفانه دکتر اِسی (اسدالله) طیورچی یکی از آزادیخواهان ایرانی مقیم آلمان فدرال درتاریخ ٢٨ اردیبهشت ١٣٩٩ درگذشت. درگذشت آن زنده یاد ضایعه بزرگی برای آنعده از ایرانیان وطن دوستِ طرفدار آزادی و دمکراسی و حقوق بشر می باشد.
آشنائی من (منصور بیات زاده) با آن زنده یاد در شصت سال قبل دررابطه با فعالیتهای سازمان دانشجویان ایرانی شهر ماینس ـ آلمان، وابسته به کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی ـ اتحادیه ملی، آغاز شد. اگرچه عضویت در سازمانهای وابسته به کنفدراسیون … طبق اساسنامه آن تشکیلات بصورت شخصی بود و در آن رابطه، احزاب، سازمانها و جبهه های سیاسی نمی توانستند به عضویت آن تشکیلات که تمام فعالیتهایش بصورت علنی در تمام سطوح آن تشکیلات انجام می گرفت عضو شوند. ولی،اعضاء و هواداران احزاب ، سازمانها و جبهه ها، می توانستند بعنوان شخصی، عضو آن تشکیلات شوند. با توجه به این واقعیت، گروههای سیاسی این امکان را داشتند که از طریق اعضاء و هواداران خود، یکنوع فراکسیونهای گروهی در سازمان های شهری آن تشکیلات بوجود آورند؛ فراکسیونهائی که در رابطه با بعضی از مسایل سیاسی و ملی در مقابل یکدیگر قرار می گرفتند و به جدلها و کشمکش های سیاسی دامن می زدند.
اِسی طیورچی و من در دو فراکسیون مختلف که شدیداً رقیب یکدیگر بودند، فعالیت داشتیم. ودر بعضی موارد در مقابل بکدیگر قرار می گرفتیم. این توضیحات را بدین خاطر دادم تا بتوانم یکی از خصوصیات اخلاقی آن زنده یاد را بطور روشن و واضح در آنزمان، توضیح دهم؛ خصوصیات اخلاقی که کمتر مابین فعالین سیاسی، اجتماعی، فرهنگی ایرانیان رسم است. و آن اینکه، پس از پایان جلسات، صرفنظر از اینکه آن جلسه سارمان شهری، نشست فدراسیون آلمان فدرال .. و یا کنفدراسیون جهانی…، که احیاناً مابین او و فرد دیگری به بحث و جدل سیاسی تبدیل شده بود؛ پس از پایان آن جلسه، او سعی داشت با اشخاصی که در جلسه به کشمکش سیاسی پرداخته بود، طوری برخورد دوستانه داشته باشد، که گویا در آن نشست هیچ اتفاقی نیفتاده بود. خصوصیاتی که بیانگر این واقعیت می باشد که آن زنده یاد، دگراندیش را رقیب سیاسی خود می دانست و نه دشمن سیاسی !!
طیورچی در نهمین کنگره فدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی مقیم آلمان فدرال و برلین غربی که در شهر ارلانگن (١٨/١٩/٢٠ ـ اوت ١٩۶٧) برگدار شده بود، به عنوان دبیر تشکیلات آن فدراسیون … ــ بزرگترین تشکیلات کنفدراسیون جهانی…ــ از سوی اکثریت نمایندگان کنگره به مدت یکسال انتخاب شد.
با توجه به توضیحاتی که اشاره رفت، روشن شد که آزادیخواهان ایرانی با مرگ دکتراِسی طیورچی ، چه شخصیت سیاسی آرمان خواهی را از دست داده اند.
درگذشت دکتر اِسی طیورچی را به خانواده محترم طیورچی، دوستان آن زنده یاد ، به ویژه دوستان دوران کنفدراسیون جهانی… تسلیت می گویم.
گرامی باد یاد و خاطره دکتراِسی طیورچی
دکتر منصور بیات زاده
١۶خرداد ١٣٩٩
۰

بیژن صوفی

بیژن صوفی در سن ۷۵ سالگی ما را ترک و در آلمان در گذشت .
روانشاد بیژن ، در شهر کاسل آلمان در رشته معماری فارغ التحصیل و ده ها سال در این رشته با عنوان کارشناس ارشد شناخته شده بود ..
بیژن عاشق میهنش ایران بود ، ابتدا از اعضای سازمان های دانشجویان ایرانی ( کنفدراسیون ) و بعد ها از اعضای جبهه ملی ایران ( اروپا ) شد .او خود را سرباز ساده جنبش ملی ایران می دانست ، با ذوق و هنر های خود ، بسیاری از طرح های هنری و گرافیک جنبش ملی را رقم زد.
از بیژن صوفی دو فرزند و چند نوه بجای مانده است .

 

 

 

0

محمد آسیایی

محمد آسیاییمحمد آسیائی، متولد۱۹ مهر ماه ۱۳۱۵ دراهواز، بامداد ۱۵ اسفند‌ماه ۱۳۹۸ (۵ مارس ۲۰۲۰)، در اثز ابتلا به بیماریِ کووید-۱۹،در تهران درگذشت.
 او، در دوران مبارزه علیه رژیم دیکتاتوری پهلوی، در سال‌های ۱۳۴۰- ۱۳۵۷، از فعالان  کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور بود. او در آن دوران نقشی فعال و بارز در سازماندهی دانشجویان در فدراسیون فرانسه‌ی کنفدراسیون بر عهده داشت.
هم‌زمان، در دهه‌ی ۱۳۵۰، و به عنوان یکی از اعضای سازمان اتحاد مبارزه در راه ایجاد حزب طبقه‌ی کارگر، محمد آسیایی در فعالیت‌های مارکسیستیِ خارج از کشور شرکت داشت و در انتشار نشریهِ‌ تئوریک این سازمان،”مسائل انقلاب و سوسیالیسم“، مشارکت می‌کرد.
در پی انقلاب بهمن ۱۳۵۰، محمد، همراه با بسیاری از فعالان کنفدراسیون جهانی و دیگر رفقای هم‌سازمانی‌اش، پس از سال‌ها دوری، به ایران بازگشت و تا مدتی قبل از یورش ارتجاع جمهوری اسلامی به سازمان‌های آزادی‌خواه و چپ، در حزب رنجبران ایران، فعالیت‌های سیاسی خود را، این بار،  در برابر حکومت اسلامی ادامه داد. محمد دوبار اسیر بی‌دادگاه‌های این رژیم شد، با این همه تشخیص داد که در ایران بماند و در آن جا،با وجود همه‌ی مشکلات و موانع سیاسی و اجتماعی،مشغول به کارشود و زندگی نماید. او اما در عین حال، و همواره، اوضاع ایران را از درون مطالعه می‌کرد و در گفت‌وگو‌های سیاسی در جهت راه‌یابیِ نظری و فکری برای گذاربه آزادی و دموکراسی در ایران کوشا بود.
محمد، فردی اجتماعی، سیاسی، آزادی‌خواه، روشن‌بین، روشن‌فکر و تام و تمام لائیک بود. او با تاریخ ایران، به‌ویژه با تاریخ معاصر آن، از جمله انقلاب مشروطه، دوران ملی کردن صنعت نفت… آشنایِ‌ِ نزدیک داشت. او هم‌چنین از شرایط و ویژگی‌های جامعه‌ی سنتی و در عین حال مدرنِ ایران، در بغرنجی‌ها و تضادهایش، شناختی تیزبین و چندجانبه داشت، به طوری که بیشتر اوقات با لفاظی‌های سطحی و جزم‌گرایانه‌ی‌ مرسوم در محیط چپ سنتی، در عین پای‌بندی به سوسیالیسمی آزادی‌خواهانه،زاویه پیدا می‌کرد.
دوستان محمد در داخل و خارج کشور، همواره از صمیمت‌ها، هم‌دلی‌ها، هم‌کوشی‌ها، همراه با خنده‌های شادِ اویاد می‌کنند. محمد، در شرکت بیمه‌ای که از قدمایِ آن بود، هیچ‌گاه از مدد رسانی، غم‌خواری و مراقبت و مواظبت از دیگران و توجه به مشکلات مالی و مادی مراجعه کنندگان، فرو گذار نمی‌کرد. از یاری به دیگران هیچ‌گاه باز نایستاد. همکاران او نمونه‌های فراوانی از انسان‌دوستی او یاد می‌کنند.
محمد زندگیِ پرتلاطمی داشت. از خیلی خطرها جانش را سالم به دَر بُرد ولی شوربختانه سرانجام قربانی پاندمی در ایران شد.

 

 

 

 

 

0

محمد باقر نصیرالسادات سلامی

….دلم بگرفت وقتی خبر درگذشت باقر سلامی آن انسان با وقار افتاده، که نه اهل های بود نه هوی که همیشه به ملت وطن­اش عشق می­ورزید، چشم از این جهان خاکی بربست. به قول شاعر بلند آوازه شهراش حافظ شیرازی:
هرگزنمی­رد آنکه دلش زنده شد به عشق                ثبت است بر جریده عالم دوام ما
باقر اهل شیراز بود، بعداز گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل عازم کشور ایتالیا شهر فلورانس شد و در دانشکده علوم سیاسی به ادامه تحصیل پرداخت و از آن دانشکده فارغ­التحصیل شد. او از دوران جوانی جزو مخالفین حکومت پهلوی و از رهروان دکتر محمد مصدق و در اواخر سلطنت پهلوی از فعالین و نزدیکان بنی­صدر بود و در ایام تحصیل در فلورانس از هواداران و دوستان نزدیک کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان بود. در اواخر دوران سلطنت محمد رضا شاه به ایران برگشت و در صفوف مبارزین آن زمان به فعالیت سیاسی پرداخت. بعد از سرنگونی رژیم پهلوی اولین حضور وی در صحنه سیاسی آن زمان به خاطر مسلط بودن به زبان ایتالیایی و علوم سیاسی مترجم خانم اوریانا فالاچی نویسنده و روزنامه­نگار سرشناس ایتالیایی شد که در سپتامبر ۱۹۷۹ به ایران آمده و در قم با خمینی مصاحبه پر سروصدایی انجام داد که در مطبوعات آن زمان چه در داخل و خارج درج شد. در سال ۱۹۸۰ در زمان وزارت زنده­یاد صادق قطب­زاده که وزیر امورخارجه بود، باقر سلامی را که مسلط به زبان ایتالیایی و شناخت سیاسی اجتماعی از جامعه ایتالیا داشت بعنوان اولین سفیر ایران پس از سرنگونی سلطنت پهلوی راهی رم کرد، ناگفته نماند که سلامی در دفتر کارش در سفارت عکس دکتر محمد مصدق را بر دیوار دفترش مزین کرده بود. و در آن ایام صادق خلخالی حاکم دادگاه انقلاب در سفری که به رم داشت در مقابل چشمان سلامی عکس مصدق را زیر پایش له و لورده می­کند.
باقر سلامی در سال ۱۹۸۱ بعنوان اعتراض به عزل غیرقانونی بنی­صدر از مقام ریاست جمهوری از طرف خمینی و عدم رعایت حقوق بشر در ایران از مقام خود بعنوان سفیر جمهوری اسلامی در ایتالیا استعفا می­دهد و به صفوف مخالفین جمهوری اسلامی می­پیوندد.
او در سال ۱۹۸۷ به همراه زنده یادان رحمت خسروی و بیژن زرمندیلی و تنی چند از فعالین کنفدراسیون جهانی پایه گذار (لگا)، جبهه دفاع از حقوق مدنی و دموکراتیک ایران می­شود. و در آخرین سال­های زندگی­اش به زادگاه همسرش خانم په­پا (که فارغ­التحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی بود) و دو دختر نازنین­اش آناهیتا، و زهرا، به بارسلونا در اسپانیا مهاجرت می­کند.
باقر سلامی در۲۹ فروردین ۱۳۹۹ با تمام عشق به وطن و ملت­اش و عقایدش در سن ۷۵ سالگی بر اثر ویروس کرونا با این جهان خاکی وداع کرد.
درود به روان پاک­اش، تسلیت به همسر گرامی­اش په­پا و دختران نازنین­اش آناهیتا، زهرا، ودوستان وهمرزمانش.
‌‍‍یکی از اعضای سابق کنفدراسیون جهانی سیس در ایتالیا.

 

 

 

 

 

 

0

مجید مطبوع صالح

مجید مطبوع صالح، پس از سالها مبارزه با بیماری، در روز ۵ مارس ۲۰۱۳ / ۱۵ اسفند ۱۳۹۱، در سن ۶۴ سالگی زندگی را وداع گفت.
مجید از زمانی که به قصد ادامه تحصیل به آلمان آمد همراه با فعالین کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی در خارج از کشور پیگیرانه در فعالیتهای مبارزاتی علیه رژیم شاه شرکت میکرد. وی پس از قیام ۱۳۵۷ در تشکیلات هواداران سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در آلمان، و چند دوره به عنوان مسئول این تشکیلات، (و پس از انشعاب همراه با سازمان اقلیت) به مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی پرداخت.
او پس از جدایی از اقلیت همچنان به فعالیتهای سیاسی خود ادامه میداد و تا واپسین روزهای زندگی اش یکی از سازماندهندگان فعالیتهای سیاسی و اجتماعی نیروهای چپ و مترقی ایرانی در آلمان بود. مجید در تمام این سالها با حفظ روحیه ای حساس و پرشور در بسیاری از مراسم و تظاهرات سیاسی حضوری برجسته داشت.
مجید اما تنها یک فعال مبارزاتی چپ نبود، مجید دوستی قابل اعتماد و همراهی قابل اتکا و در سختیها و دشواریهای زندگی مشاوری صمیمی و آگاه بود. همین خصوصیات مجید بود که در کنار آمادگی همیشگی اش برای کمک و همیاری، او را برای بسیاری از اطرافیان و آشنایانش به شخصیتی کم نظیر بدل کرده بود. صداقت و صراحت مجید در بیان نظرات و افکارش و پیگیری در تلاش برای به ثمر رساندن آرمان و آرزوهایش زبانزد دوستان و آشنایان بود.
مجید با شوخ طبعی و خنده هایش در هر جمعی مایه شادی بود. مجید همسر و پدری مسئول و پرعاطفه بود و محبوب همه اعضای خانواده و فامیل. مجموعه این خصوصیات فقدان مجید عزیز را برای همه اقوام و رفقایش و فرزندانش دشوارتر می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

0

فرنگیس حبیبی

فرنگیس حبیبی،یکی دیگر از یاران کنفدراسیونی از میان ما رفت.
او در رشته جامعه‌شناسی تحصیل کرده بود و سال‌ها ریاست بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه را برعهده داشت.
فرنگیس که در سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۲ عضو کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بود، پس از انقلاب به ایران رفت، اما در دوران جنگ ایران و عراق دوباره به فرانسه بازگشت..
درست ده روز پیش از مرگ فرنگیس حبیبی که به سرطان دچار شده بود، کتاب او به زبان فرانسه با نام “جنگ با من از دور سخن گفته است” از سوی انتشارات معتبر استوک در پاریس منتشر شد.
فرنگیس حبیبی، نمونه‌ای از قدرت زنان درباره خود می¬گوید:
“من در نوزده سالگی، در سال ۱۹۶۶، به پاریس رسیدم. ویکتور هوگو به سهم خود در این سفر نقش داشت. پدرم به او ارج می‌گذاشت. وانگهی، فردای رسیدنم، برادر بزرگم که در فرانسه زندگی می‌کرد، مرا سوار بر موتورش کرد و برد به یک میدان در محله سیزدهم پاریس، جایی که ماریوس و کوزت [دو شخصیت رمان معروف “بینوایان” نوشته ویکتور هوگو] به سر می‌بردند.”
این جملات آغازین کتاب “جنگ با من از دور سخن گفته است” که دقیقا همزمان با چهلمین سالگرد انقلاب ایران منتشر شد.
ناشر نیز بر این نکته تأکید کرده و علاوه بر گذاشتن باند قرمز دور جلد که روی آن نوشته شده “۴۰ سال ایران”، در پشت جلد کتاب نیز نوشته که “انقلاب ایران یک ‘صبح بهاری’ [عبارتی برگرفته از متن کتاب] بود، امیدی که کشور را فراگرفت، به ویژه برای زنان.”
ناشر با تأکید بر این که فرنگیس حبیبی یکی از “شاهدان” این چهل سال است، کتاب این روزنامه‌نگار ایرانی را در مجموعه “قدرت زنان” به چاپ رسانده که به “قدرت درونی، قدرت نمادین و قدرت سیاسی” زنان اختصاص دارد.
فرنگیس حبیبی در بیست و شش قطعه که در کتاب “جنگ با من از دور سخن گفته است” (نام کتاب برگرفته از نام یکی از این قطعات است) منتشر کرد، با زبان شعرگونه، داستان‌گونه و خاطره‌گونه، و با تکیه بر حافظه، اندیشه و احساسات، تلاش کرد به گونه‌ای دیگر خواننده را به دنیای ساخته و پرداخته خود ببرد، که دنیای یک “زن متعهد و آرمانگرا”ست.
او در این قطعه‌ها، زمان و مکان را درمی‌نوردد و با پیوند دادن برهه‌های مختلف در جاهای مختلف و گاهی آدم‌های مختلف، کلیتی شناور از یک زندگی به دست می‌دهد.
خود فرنگیس حبیبی درباره این قطعه‌ها گفته بود که “مسائلی را طرح می‌کنند که اگر راه‌حلی ندارند دست‌کم صورت‌ مسئله روشن است.”
تبعید: بازآفرینی هویت
نویسنده در کتاب “جنگ با من از دور سخن گفته است”، از همان ابتدا، از تبعید می‌گوید؛ سرنوشتی که برای بسیاری از ایرانیان (چه خواسته و چه ناخواسته) در دهه‌های گذشته رقم خورده و زندگی آنان را دیگرگون کرده است: “تبعید چیزها را تغییر شکل می‌دهد. آنها دیگر همان بُعد و همان وزن و همان معنا را ندارند. این جادوی تبعید است.”
در واقع، همین “جادوی تبعید” نیروی محرک نویسنده برای نوشتن بود و هسته اصلی کتاب را تشکیل می‌دهد.
فرنگیس حبیبی صبح روز شنبه شانزده فوریه، پس از یک دوره بیماری در هفتاد و دوسالگی درگذشت. یادش جاودان.

 

 

 

 

 

0

شهرام وفائی‌کیش

شهرام  ساعت ۸:۱۰ صبح روز چهارشنبه ۱۵ ژانویه در بیمارستان فیرفاکس کانتی در ایالت ویرجینیای آمریکای شمالی درگذشت. او با روحیه‌ای مقاوم و در پی چندماه بیماری در اثر سرطان لوزالمعده جان سپرد. پیکر شهرام بنا به خواست خود او روز بعد سوزانده شد و خاکستر وی بر اساس وصیت‌نامه‌اش به‌زودی در اختیار خواهران‌اش قرار خواهد گرفت.
شهرام در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی در دوران دبیرستان برای ادامه‌ی تحصیل به اتریش رفت و در همان دوران فعالیت در کنفدراسیون جهانی و جنبش دانشجوئی‌ خارج از کشور را آغاز کرد. سپس در سال ۱۹۷۴ به گروه ستاره (بعدها گروه اتحاد کمونیستی) و جبهه ملی خاورمیانه پیوست و به‌عنوان کادر حرفه‌ای به فعالیت خود در منطقه ادامه داد. آخرین مسئولیت وی شرکت در تیم مرزی گروه اتحاد کمونیستی بود که او به‌همراه رفیق دیگری مدتی دست‌اندرکار بازگشایی راه رفت و آمد به ایران بودند و با وقوع انقلاب بهمن بدون زمینه‌سازی و برنامه‌ریزی قبلی تصمیم گرفتند وارد ایران شوند. شهرام در تابستان سال ۱۹۸۲ برای آخرین بار از ایران خارج شد، به اتریش رفت و سپس در سال ۱۹۸۶ به آمریکا مهاجرت کرد.
در امریکا، او سخت‌کوش و مصمم به تحصیل در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر پرداخت؛ در سال ۱۹۹۰ تحصیل را به پایان برد و در پی آن سال‌ها در این رشته مشغول به کار بود. شهرام که در دوران فعالیت سیاسی مدت‌ها مسئول چاپ‌خانه‌ی گروه ستاره بود، در آمریکا طی تحصیل و پس از آن نیز مدتی در چاپ‌خانه کار می‌کرد. همکاران او در چاپ‌خانه خاطرات نیکی از وجدان حرفه‌ای و برخوردهای انسانی و آزاد منشانه‌ی او دارند. شهرام تا پایان عمر به آرمان‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه‌ی خود وفادار ماند. او در آمریکا ازدواج کرد،‌ اما همسرش، کارول کافی، در دسامبر ۲۰۱۷ به علت ابتلا به سرطان جان سپرد.
(۱۴ ژوئن ۱۹۵۲ ـ ۱۵ ژانویه ۲۰۲۰؛ ۲۴ خرداد ۱۳۳۱ـ ۲۵ دیماه ۱۳۹۸)

 

 

 

 

 

 

 

 

0